درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمدباقر ساجدی
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نبرد اراده ها
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 1 دی 1393 :: نویسنده : محمدباقر ساجدی
اولا سلام خدمت تمامی دوستان عزیز/
ثانیا عذر میخوام بابت تاخیر چندماهه/
ثالثا از خجالت نمی دونم چی بگم ولی بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب/
لینک آخرین مطلب حقیر با عنوان من هم ، زنده ام که در یادداشتی در تمجید کتاب من زنده ام نوشته شده است رو میذارم باشد که قبول افتد.
http://www.dana.ir/News/196703.html
http://tabrizebidar.ir/note/44101
http://zeytunnews.com/p/News.aspx?id=2260&title=-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85

http://ahrabnews.com/vdca0un6.49nae15kk4.html


 و اما متن مطلب
« کتاب را با احساس دوگانه ی اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده ی اشک، خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا و بر این هنر مندی در مجسم کردن زیباییها و زشتیها و رنجها و شادی ها آفرین گفتم»

وقتی می خواهی "من زنده ام" را ورق بزنی، اولین جملاتی که به چشمت برخورد می کند همین واژه هاست که باعث می شود به فکر فرو بروی، مگر این کتاب قرار است چه چیز به تو بگوید؟ مگر بر دختران این سرزمین در ایام جنگ چه گذشته است؟

وقتی نوع جملات رهبرت در تقریض این کتاب را می خوانی باعث می شود تا با آرامش تمام ، آن را ورق بزنی که مبادا جمله ای، کلمه ای و احساسی از نویسنده را برجا بگذاری و رد شوی.

معصومه آباد با هنرمندی تمام، قصه را شروع می کند؛ در آن هنگام که هر پیچ در زندگی، بار قطارش را سنگین تر کرده

و برای او بهترین بار، عشق بوده و عشق و عشق....

من زنده ام، قصه دختری است که می خواهد بدون اینکه حرف یا شعاری زده باشد، بخشی از سبک زندگی خانواده ایرانی را بازگو می کند؛ " روزهای ما وقتی قشنگ تر می شد که بی بی و آقاجون هم میهمان ما می شدند. به قدری ذوق زده می شدیم که از سر ظهر، آب شط را می انداختیم توی حیاط تا سوز آفتاب را بگیرد و شب همه دور بی بی حلقه بزنیم"

من زنده ام، قصه دختری است که حجب و حیای زنان این سرزمین را بازگو می کند از بچگی تا جوانی و میانسالی و پیری؛ آن هنگام که خجالت زنان محله از علنی شدن ماجرای ورود "ننه بند انداز" به محله را بازگو می کند تا هنگام اسیری و شیطنت سربازان عراقی نسبت به دختران این سرزمین.

نگارنده کتاب در عین اینکه ظرافت های یک دختر17ساله را دارد اما صورتش پر از رنج ها و سختی هاست، رنج هایی که گاهی اوقات، کوه را هم در مقابل خود به زانو در آورده است.

او در دوران اسارتش فقط خواسته این را به بعثی ها بفهماند که دختر خمینی است و به راحتی در مقابل مشکلات سرش را خم نمی کند"عرق مرگ بر پیشانی ام نشست. در چهاردیواری به نام زندان به جرم ناکرده و گناه نامعلوم از همه موهبت هایی که خدا در اختیارمان گذاشته بود محروم شده بودیم. اما نه، خدای ما نیرومندتر از دیوارهایی است که این نامردان برای ما ساخته اند. این سقف ها و این دیوارها نمی توانند ما را در خود حبس کنند. شاید جسم ما هنوز زندانی باشد اما روح ما آزاد است و هیچ چیز و هیچکس نمی تواند مارا تسلیم بکند"

دختر این داستان که در دوران نوجوانی خودش به مرحله ای رسیده بود که برای آزاد شدن از تعلقات دنیایی در قبر می خوابید تا به هیچ چیز در این دنیا دل نبندد، این بار روزگار درس عملی این ماجرا را پیش رویش می گذارد تا معلوم شود در امتحان عملی نمره این دختر17ساله چه خواهد بود؟  "پی در پی صدای ضربه های همسایه ها (دکترها و مهندس ها) را بردیوار سلول می شنیدم که با نگرانی می پرسیدند(( چرا جواب نمی دهید؟))می خواستم بگویم ((سرمان شلوغ است و سرگرم مردنمان هستیم))...دربهتی مالیخولیایی فرورفته بودم. به هرطرف نگاه می کردم نه بوی مرگ می داد و نه بوی زندگی...سرم بزرگتر از تنم شده بود و دیگر توان کشیدن آن را نداشتم. کاسه ی سرم خالی شده بود وصداها مثل سنگ ریزه هایی بودند که در ظرفی خالی این طرف و آن طرف می شدند...همه همدیگر را می شناختند و به هم نشان می دادند و سلام و خوش آمد می گفتند. دیگر استخوان هایم از اینکه روی زمین سرد و نمور افتاده بود تیر نمی کشید ودرد نمی کرد...سوار برکالسکه از باغی عبورکردم که گل هایش آشنا بود اما بزرگتر از باغ حیاطمان بود..."

این دختر و دوستانش توانستند خودشان باشند و تسلیم جبر روزگار نشوند. آن هنگام که برخی زنان حاضر در امنیتی ترین زندان عراق(الرشید بغداد) تبدیل به یک رقاصه شده بودند و اینان را تمسخر، که چرا تسلیم جبر روزگار نمی شوید و دست به اعتصاب غذای18روزه زده اید؛ آری، اینان راه خودشان را پیدا کرده بودند.

4دختر داستان، با عدم ترسی که از بعثی ها داشتند کار خودشان را ادامه می دادند و با همین روحیه بود که گاهی با آهنگ سوزناکشان قرآن می خواندند و گاهی یک صدا  "خمینی ای امام " را در امنیتی ترین زندان عراق طنین انداز می کردند .

حتی محمدجوان تندگویان هم که در سلول مجاور زندانی است به تحسین این شیرزنان فریاد «نصرمن الله و فتح قریب» سر میدهد که با نغمه ی «وبشرالمومنین» سایر زندانیان همراه است.

نه تنها وزیر وقت نفت، بلکه سیدالاسرای جنگ تحمیلی "مرحوم ابوترابی" نیز به تحسین این چند نفر می پردازد و خطاب به آنان می گوید: شجاعت و پاکدامنی شما ما را سرافراز کرده... و از رنجی که شما در آن زندان‌‌ها بردید، ما مردها خجالت کشیدیم و دیگر از رنج ناله نکردیم!!

اما در بعدی دیگر و در مرحله ای دیگر از این امتحان عملی خداوند متعال، چقدر زیباست که فریادها و بغض فروخورده معصومه و همراهانش، بی‌اختیار به دعای «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضاء کن پیروزی ما را»؛ تبدیل شد.
در بین دعا، نگهبان‌های بعثی به اتاق خواهران ریختند و نعره کشیدند و با کابل بر دیوار و در کوبیدند تا بتوانند وحشت بیشتری ایجاد کنند. برادران در آسایشگاه‌های دیگر به تصور اینکه بعثی‌ها به جان آنان افتاده‌اند، همصدا با معصومه و یارانش خواندند: مهدی مهدی به مادرت زهرا...

آری باید به نگارنده این کتاب احترام گذاشت و سلام ویژه جوان امروزی را به معصومه17ساله ایام جنگ رساند که پل ارتباطی آن دوران با امروز شده است. آری باید( س ل ا م ی ) به معصومه آباد رساند بابت تحمل این همه زجر و ایستادگی بر آرمان ها.

بله به راستی باید  به یاد دوران اسارت این شیرزنان به آنان گفت: پانزده، بیست و هفت، یک، بیست و هشت(س ل ا م) بر بانوی با جسارت ایران زمین.

و در پایان قصه باید تاکید کرد: "من زنده ام" نمونه ای از تعظیم افسران بعثی عراق به بلند نظری دختران ایران زمین است.

محمدباقر ساجدی

من هم، زنده ام



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 5 دی 1393 11:13 ق.ظ
جالب انگیزناک بود
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات